کم‌بود - تاریخ: 1405/8/7 ساعت: 15:45
رابطه داشتن با آدمی که افسردگی دارد، چه دوستی نزدیک باشد چه هر شکل دیگرِ رابطه، کاری پرچالش و فرساینده است. و وقتی در کنار افسردگی، زخم‌ها و مشکلات روانی دیگری هم اضافه شود، وزنه‌ای‌ سنگین می‌شود بر شانه.از آغاز نوجوانی تا به در روز جاری و در سال‌های اخیر بسیار شدیدتر، همیشه سعی کرده‌ام اثر افسردگی ...
نقطه سرِخط‌های هر آدم - تاریخ: 1405/8/7 ساعت: 15:45
نقطه سرِخط‌های هر آدمبه نظرم همه آدم‌ها از یه نقطه‌ای به بعد تصمیم می‌گیرن آدم قبلی نباشن؛ ممکنه این اتفاق به پوست‌اندازی تلقی بشه اما من می‌گم شاید یه نقطه‌ای فراتر از پوست‌اندازی باشه. مثل اینکه خود قبلی‌ت رو با همه بسته‌بندی‌ای که بودی رها می‌کنی؛ با همه عادت‌هایی که فکر می‌کردی جزئی از وجودت هست...
سلامی در حاشیه شهر - تاریخ: 1405/8/7 ساعت: 15:45
سلامی در حاشیه شهردر کوچه‌ای خلوت و ناآشنا، میان محله‌ای در حاشیهٔ شهر، تنها زیر تیر چراغ برق روی جدول نشسته بودم و نگاهم به افقی نامعلوم خیره بود. نور نارنجی چراغ برق، با دلیل موجه یا غیرموجه تصمیم می‌گرفت، وقتی ترددی در کوچه نمی‌بیند خاموش شود؛ دقیقه‌ای از نشستنم گذشته بود که نور نارنجی خداحافظی ک...
می‌نوشم از جامی میان جهانی - تاریخ: 1405/8/7 ساعت: 15:45
اتفاقات زیادی بعد از نوشتن ـ‌این‌ـ پست افتاده. نوشته‌ام را که می‌خوانم، فکر می‌کنم مربوط به پارسال است؛ که از قضا همین‌طور هم هست: ۱۴۰۴ چهارم اسفند ماه. اما با یک تفاوت؛ پنج ماه و شش روز گذشته و این فاصله برایم اندازهٔ بیش از دوازده ماه و یک جهانِ دیگر به نظر می‌رسد.به وضوح یادم نمی‌آید آن روزها چگو...
نامی کوچک برای دردی بزرگ - تاریخ: 1405/8/7 ساعت: 15:45
نمی‌دانم چرا دارم برای توی رهگذر می‌نویسم. شاید چون خوابیده‌ای و آدم وقتی مطمئن است جواب فوری نمی‌گیرد، راحت‌تر می‌تواند چیزهایی را بگوید که در بیداری شکلشان عوض می‌شود.شب‌هایی هست که آدم نمی‌فهمد دقیقاً از چه چیزی می‌ترسد. از صدای قدم‌ها؟ از باز شدن در؟ از دستی که ناگهان بالا می‌رود؟ از دیواری که ی...
حیات و ممات - تاریخ: 1405/8/7 ساعت: 15:45
می‌دونی! یه روزی می‌رسه که دیگه به جای این مرگ تدریجی،به جای ریزش موهام که طی این یک سال مفصلاً نصف شده، به جای درد زانوهام،به جای شدیدتر شدن دردهای عصبیم و التهاب شونه‌هام،به جای مشکلات هورمونیم که به خاطر استرسه،به جای افسردگیم که شدیداً توی خودم حسش می‌کنم، اما همیشه نقاب می‌زنم اما مگه چقدر می‌ت...
روزی که دراز کشیدم؛ روی تخت و روی آب - تاریخ: 1405/8/7 ساعت: 15:45
روز خوبی را آغاز نکردم. صبح باید می‌رفتم سر کار، اما در حالی که لباس‌هایم را پوشیده بودم، با خودم گفتم فقط چند دقیقه دراز می‌کشم. چند دقیقه همانا و خواب ماندن و ظهر بیدار شدن همانا. تصمیم گرفتم لباس‌هایم را عوض نکنم و روزم را از همان‌جایی که مانده بود، ادامه بدهم. بعد از مدت‌ها بروم شنا. به بابا گفت...